» بازدید امروز : 3
» بازدید دیروز : 0
» هفته گذشته : 5
» ماه گذشته : 21
» کل بازدید : 81
» کل مطالب : 7
» نظرات : 1
DORTINBLOG.COM
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بیکسی های من
...تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی
...افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم
!من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم
!کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد
...رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که
....قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم
و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟
!!گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و
حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این مجنون می آید
!ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود
و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود
!بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد
و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی
!اعتنا نكردي به حرمت تمام خاطرات شيريني كه با هم داشتيم
!نه ! تو حتی به صدای لرزانم هم اعتنا نکردی
!راستی سجاده ی عشق کجاست؟
!قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد
!قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم
! خدانگهدار ... خدانگهدار عزيزترينم...
برچسب : ,

گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
مینماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب
حافظ
برچسب : ,
وقتي به دنيا مي آييم درون گوشمان اذان مي گويند وقتی
مي ميريم برايمان نماز مي خوانند.زندگي به همين كوتاهي است ۰۰۰
فاصله ي اذان تا نماز !
وقتي نگاه ها دزدكي هستند
به نامردی نامردان قسم
به نامردان عالم نامردی کنم
برچسب : ,
اندوه خفته می دهد آزارم
پاییز، ای مسافر خاک آلود
در دامنت چه چیز نهان داری؟
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری؟
جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گم شده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز، ای سرود خیال انگیز
پاییز، ای ترانه ی محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره ی طبیعت افسون کار
( از شعر پاییز- دفتر اسیر)
عشق سرطان دوست داشتن است
خداوندا...
خداوندا...
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادی
تو مي گفتي كه نامردان بهشت را نمي بينند
ولي من ديده ام
كه نامردان به از مردان
از خون جوانها،كاخها ساختند
تو ميگفتي اگر اهريمن شهوت
بر انسان حكم فرمايد
من او را مغلوب و با صليب خويش مصلوب خواهم كرد!
ولي من ديده ام
چشمان شهوت ران ...{سانسور}
پس...قولت!
اگر مردانگي اين است
به نامردي نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت
برچسب : ,